img { max-width : 97%; } دانلود رمان حصار تنهایی من
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان حصار تنهایی من

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     پسورد : www.book4.ir

     منبع : wWw.98iA.Com

     با تشکر از پریبانو عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

     دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

     دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

     دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

     دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه ePUB)

     دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

     قسمتی از متن رمان :

    مامانم شونه هامو تکون داد و صدام میزد:آنی…آنی…
    -هووم..
    -هووم چیه ؟پاشو ببینم …مگه نمیخوای بری خیاطی ؟
    با شنیدن اسم خیاطی چشمامو باز کردم وسیخ نشستم و گفتم: ساعت چنده؟
    -هشت ونیم ..
    -وای مامان چرا بیدارم نکردی ؟
    بلند شدم و از اتاق اومدم بیرون مامانم پشت سرم اومد و گفت:خودمم تازه بیدار شدم تا تو دست و صورتتو بشوری صبحونه رو حاضر میکنم
    دستشوی رفتن و دست و صورت شستنم شیش دقیقه طول کشید سریع به اتاقم رفتم و دستی به موهای فرفریم کشیدم و با یه کش مو بالا بستمش کمد لباسیمو باز کردم هر چی دم دستم بود پوشیدم به ساعت نگاه کردم هشت و چهل دقیقه بود یعنی تا نه میرسیدم ؟ عمرا اگه برسم …کیفمو برداشتم از اتاقم اومدم بیرون مامانم با یه لقمه به دست از اشپزخونه اومد بیرون وگفت:بگیر این لقمه رو تو راه بخور دل ضعفه نگیری
    لقمه رو از دستش گرفتم به سمت در حیاط میدویدم که مامانم صدام زد:با دمپایی کجاداری میری؟
    به پام نگاه کردم دیدم به جای کفش دمپایی پامه لقمه رو چپوندم تو دهنم با دهن پر و اعصبانیت گفتم: امروز حتما نسترن حکم اخراجمو میزاره کف دستم
    مامانم خندید و گفت: اون اگه میخواست اخراجت کنه تا الان کرده بود
    کفشامو پوشیدم و خودمو با دو به ایستگاه اتوبوس رسوندم چند دقیقه ای منتظر موندم …به ساعتم نگاه کردم هشت و چهل و هفت دقیقه بود دیگه بیشتر از این نمیتونستم منتظر بمونم چند قدمی از ایستگاه فاصله گرفتم …دستمو برای چند تا ماشین بلند کردم که با سرعت نوراز کنارم رد میشدن اعصابم داشت خورد میشد باید به نسترن زنگ میزدم که دیر میام وگرنه تا خود صبح باید به بازجویاش جواب میدادم گوشیو از کیفم برداشتم مشغول گرفتن شماره نسترن بودم که یه پراید جلو پام ترمز کرد … گوشمو گذاشتم تو جیب مانتوم سرمو خم کردم دیدم یه پسر جونی با قیافه زمختی …که ته ریشش دیگه درحد ریش بود..عینک افتابیشو گذاشته بود بالای سرش یه ادامس هم تو دهنش بود که مَلچ و ملوچ میکرد دندونای زردش به زیبای به نمایش گذاشته بود …صدای اهنگش اونقدر بلند بود که هر که هرکری رو شنوا میکرد…همین جور که نگاش میکردم گفت:
    -؟کجا میرید خوشکل برسونمت
    کمرمو راست کردم خاک تو سر خوشکل ندیدت بکنن.. خدا قربون رحمتت برم این کی بود اول صبحی به ما دادی نمیدونستم سوار بشم یا نه… همیشه مامانم میگفت به غیر از تاکسی سوار ماشین دیگه ای نشو منم که تا الان حرفشو گوش کردم یه امروزو بی خیال حرف مامان می شم یه نفسی کشیدم توکل برخدا کردم و سوار شدم … خدایا خودمو دست تو سپردم ا ز قدیم هم گفتن لنگه کفشی در بیابان نعمت است ولی این برای من غضبه …

  • 1 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان حصار تنهایی من

    1. فاطمه می‌گه:

      خییییییییییییییییییلی قشنگ بود عاشقشم خیلی معرکه بود اگه نخونی از دستت رفته .

      1

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S