img { max-width : 97%; } دانلود رمان زندگی یک هنرمند !
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان زندگی یک هنرمند !

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

     پسورد : www.book4.ir

     منبع : wWw.98iA.Com

     با تشکر از lord of fear  عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

     دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

     دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

     دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

     دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

    android دانلود رمان آدم و حوا | گيسوي پاييز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    21 دانلود رمان آدم و حوا | گيسوي پاييز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

     

    دانه های برف به آرامی میبارن....یه چتر نسبتا بزرگو بالای سرم نگه داشتم که مبادا این موهبت سرد ،روی سر و شونه ام بشینه و من سرما بخورم!دوست ندارم یک هفته ی دیگه از کارهام عقب بیفتم!
    با قدم هایی تند به سمت خونه میرم و مدام به ساعت مچیم نگاه میکنم....بخار هوا مثل ابر هایی کوچیک از دهنم خارج میشن...احتمال میدم که دیر کردم.....
    با دیدن دوباره ساعت مشکی دور مچم یادم میفته که چقدر از زندگی چند سال پیشم دور شدم....درست مثل همین ساعت قدیمی که پوسته ی چرمیش در حال پوسیدن!
    واقعا امسال زمستون از همه ی سال های دیگه سرد تر به نظر میاد....برف تمامی سطح خیابون رو پوشونده و تقریبا رانندگی کردن توی چنین وضعیتی دیوونگیه!
    با این حال هنوز چند ماشین پراید و دو سه تا پرشیا پشت چراق قرمز ایستادن و هیچ کس نمیدونه که توی این برف مقصدشون کجاست!
    سوز عجیبی برف های توی هوای رو پراکنده میکنه و باعث میشه من دست هام رو بیش تر مشت کنم و دست کش های مشکی رنگم مچاله بشن....
    نگاهی به عابر های دیگه میندازم و با دیدن پسر جوانی که درست در جهت مخالفم حرکت میکنه،یاد میثم میفتم و سرعتم رو بالا تر میبرم ...باید زودتر به خونه برسم...هر چند جایی که من اسمش رو خونه گذاشتم...خیلی هم خونه به نظر نمیاد...!
    سرم رو کمی تکون میدم و سعی میکنم تنها به تِرَک جدیدی که باید همین روز ها تنظیمش رو تموم کنم فکر کنم...این نهایت راهیه که برای فرار از گذشته های خودم بلدم!
    به درب آپارتمان میرسم و از توی جیب راست بارونیم دسته کلیدم رو بیرون میکشم....
    مطمئنم که میثم خونه است ولی حوصله ندارم که زنگ خونه رو بزنم تا دوباره سین جیمم کنه....
    وارد حیاط آپارتمان میشم و در رو میبندم...
    به سمت لابی میرم و هر چه به آسانسور نزدیک تر میشم از سرمای محیط کم تر میشه....
    پادری کوچکی که جلوی در آسانسور گذاشتن رو برانداز میکنم..."خوش آمدید"
    پوزخند میزنم...با اینکه خیلی هم به نظر نمیاد...برف های کف کفشم رو با حرص روی پادری خالی میکنم...
    چند بار دکمه ی آسانسور رو فشار میدم با اینکه میدونم تاثیری در سرعت حرکت آسانسور نداره...نمیدونم شاید سرما و شاید هم اتفاقات امروز باعث شده که اینقدر عصبی رفتار کنم....
    آسانسور به طبقه ی همکف میرسه و من با باز شدن در سریعا وادرش میشم...
    دکمه ی شماره ی 3 رو فشار میدم و سعی میکنم تنها برای چند ثانیه با موسیقی کلاسیک پخش شده درون آسانسور،آرامش بگیرم.
    آسانسور بعد از چند ثانیه ی کوتاه می ایسته و صدای ظبط شده ی یک زن مثل همیشه تکرار میکنه:"طبقه ی سوم!"
    به طرف در خونه میرم... توی هر طبقه یک واحد مسکونی وجود داره و این برای من تنها یک معنی داره:" آرامش..."
    دوباره به سراغ دسته کلید میرم و با عجله کلید بزرگ تر رو پیدا میکنم و به سمت در میبرم که ناگهان حس بدی قلبم رو فرا میگیره...
    صدای آشنایی از پشت در به گوش میرسه...
    صدایی که من بهتر از هر کسی میشناسمش اما سالهاست که فراموشش کردم...
    بغض گلوم رو فشار میده....
    سرگیجه ای عجیب به سراغم میاد...
    دوباره به خودم نهیب میزنم که...هی پسر چته؟چرا داری مثل دختر ها احساساتی رفتار میکنی...تو اهورا دارابی هستی...قوی باش...قوی ؟تمام سعیم رو میکنم اما خاطرات درد آور گذشته مانع میشه که استوار رفتار کنم...
    کلید رو از دستگیره ی در دور میکنم و دوباره به سمت آسانسور میچرخم....
    صدای میثم کمی بلند تر میشه:"ببینید...شما اگر میخواید با اهورا حرف بزنید بهتره که خودش رو متقاعد کنید...اهورا بفهمه شما رو راه دادم ناراحت میشه...میدونید که..."
    دوباره صدای مرد آشنا به گوش میرسه..هر چند که دیگه حتی یک کلمه هم از حرف هایی که در پاسخ به میثم میزنه رو متوجه نمیشم....
    میثم چندین بار دیگه در پاسخ به مرد تکرار میکنه:"الان اهورا بر میگرده خونه..بیاد ببینه شما اینجایید ناراحت میشه....
    باور کنید اهورا ناراحت میشه...
    اهورا...."

  • 4 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان زندگی یک هنرمند !

    1. mousa797 می‌گه:

      خیلی خوب بود

      • زهرا می‌گه:

        سلام خيلي ممنون بخاطررمانهاتون

        • نیلوفر می‌گه:

          ما به دنيا آمده ايم که با زندگي کردن قيمت پيدا کنيم نه اينکه به هر قيمتي زندگي کنيم. آيت الله بهجت

          • فهیمه می‌گه:

            سلام ممنون به خاطر رمانهایی که میزاری میشه رمان منی که سخت می گیرم بذارید

            1

            » ارسال نظرات


            :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S