img { max-width : 97%; } دانلود رمان دلشوره
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان دلشوره

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و EPUB (کتاب اندروید و آیفون)

     پسورد : www.book4.ir

     منبع : wWw.98iA.Com

     با تشکر نسیم دریا دل عزیز بابت نوشتن این رمان زیبا .

     

     دانلود کتاب برای کامپیوتر (نسخه PDF)

     دانلود کتاب برای موبایل (نسخه پرنیان)

     دانلود کتاب برای موبایل (نسخه کتابچه)

     دانلود کتاب برای موبایل اندروید و آیفون (نسخه EPUB)

    android دانلود رمان آدم و حوا | گيسوي پاييز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) دانلود کتاب برای اندروید (نسخه APK)

     

    21 دانلود رمان آدم و حوا | گيسوي پاييز کاربر نودهشتیا (PDF و موبایل) قسمتی از متن رمان :

     

    ساعت یک ربع به 11 شب رو نشون میداد وقتی کیفم رو از صندلی عقب ماشین برداشتم و راه آسانسور را در پیش گرفتم. مردد بودم بین زدن و نزدن دکمه طبقه 5، یعنی تا الان اون دورهمی مسخره تموم شده بود؟
    بلاخره خسته شدم و دکمه رو فشار دادم صبح که میرفتم خودش گفت 11 به بعد بیا !
    با توقف آسانسور نفسم رو از سینه بیرون فرستادم در و باز کردم خدا رو شکر اثری از کفشای مهمونا جلوی در خونه نبود، با خیال راحت کلید انداختم داخل شدم. بوی عطرهای زنونه کل خونه رو برداشته بود، از راهروی جلوی در رد شدم تا سالن توی دیدم قرار گرفت از صحنه ای که جلوی روم می دیدم یه لحظه جا خوردم انگار بمب معروف هیروشیما این بار وسط خونه ی ما فرود اومده بود، ظرفهای غذای نیم خورده، بطری های نوشابه، به هم ریختگی مبلمان و بیشتر از همه دستمال کاغذی های مچاله شده بد جوری توی ذوق میزد.
    +اومدی احسان؟
    صدای یاسمن چشمام رو از سالن کند و سرم رو برگردوندم سمتش: سلام
    +وای احسان امشب خیلی مضخرف بود با رعنا دعوام شد جو مهمونی به هم خورد.
    کیفم رو روی اولین مبل گذاشتم و با خودم گفتم: این از سلام خسته نباشید گفتن زن ما، بهتر که دعواتون شد کاش یه فصل همو کتک میزدین تا شاید دور این مهمونیا و دور همیای مسخرتون رو خط می کشیدین.
    +من خیلی خستم میرم به دوش بگیرم بعدش بخوابم اگه شام نخوردی خودت یه چیزی بخور تو آشپزخونه غذا هست.
    با انگشتم گوشه بینیم رو خاروندم و گفتم:
    -باشه عزیزم تو برو بخواب من خودم یه چیزی میخورم.
    بلند که شد بره تازه چشمم به لباس خوشگلی که تنش کرده بود افتاد منکر خوش سلیقه بودنش و زیبایی خیره کنندش نمیتونم بشم، توی اون لباس مشکی از همیشه زیباتر به نظر میرسید با چند تا قدم بلند خودم رو بهش رسوندم دست گذاشتم زیر بازوش و برگردوندمش به طرف خودم با اون چشمای خوشگلش میخ شد تو چشمام، یه دور صورتش رو از نظر گذروندم و منم مثل خودش زل زدم تو چشماش و گفتم:
    -چه لباس خوشگلی داری، یکم بیشتر چسبوندمش به خودم، نگفته بودی تو این رنگ اینقدرخواستنی می شی، سرم و بردم نزدیک گوشش و خیلی آروم گفتم:
    - عشقم چه بوی شیرینی میده، تمام مظلومیتم رو توی صدام ریختم و گفتم:
    -شام نمی خوام تو رو میخوام. به وضوح منقبض شدن بدنش رو زیر دستام احساس کردم حال خوشی که بهم دست داده بود تبدیل شد به زهر، زبونش رو روی لبش کشید و گفت:
    +خیلی خستم احسان اصلا به زور رو پام بند شدم خیلی خوابم میاد.
    دستام از دورش شل شد برای خالی نبودن عریضه احساسات و گفتم : باشه برو بخواب خوشگله.
    روی پاهاش بلند شد و خیلی سریع و کوتاه گونه ی من و بوسید: برو لباست رو عوض کن شامت رو بخور، بعدش به سرعت رفت توی اتاق خواب و در و گذاشت رو هم.
    بی انصاف نمی دونست این بوسش آتیش میشه و میوفته به جونم ؟دوتا کف دستام رو به صورتم کشیدم بالا و پایین شدن هورمونای لعنتی بدنم و داغ کرده بود، یه هوففف بلند کشیدم پشت بندش چندتا نفس عمیق ولی انگار اصلا فایده نداشت. بهتر دیدم برم لباسم رو عوض کنم تا شاید حواسم از یاسمن کنده بشه.
    توی دستشویی چند مشت آب سرد به صورتم زدم انگشتای خیسم رو پشت گردنم کشیدم احساس میکردم دارم گر میگیرم و چیزی قادر نیست خاموشم کنه، حوله رو که روی صورتم می کشیدم باز هم نفسای عمیق از سینه بیرون میدادم، خدایا امشب چه مرگم شده.
    آشپزخونه از سالن بدتر بود اومدم روی کانتر جا باز کنم تا بساط شام رو برای خودم بچینم که یاسمن در اتاق رو باز کرد و گفت:
    +احسان من بی خیال حموم شدم میخوام بخوام چراغا رو خاموش کن میدونی که خونه روشن باشه خوابم نمی بره.
    انگشتام رو توی موهام فرستادم : باشه خانم شما بخواب من خاموش می کنم شبت به خیر.قبل از اینکه بره توی اتاق صداش زدم، یاسمن،
    - خونه تا صبح همین شکلی بمونه؟ با اینکه اندازه مرگ خسته بودم ولی با این وجود گفتم:
    - اگه بخوای جمع کنی کمکت میکنم.

  • 0 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان دلشوره

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S