img { max-width : 97%; } دانلود رمان جنحه |
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان جنحه |

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن رمان :

    صدای جابجایی وسایل بنایی و اجر و داد و فریاد کارگرها، مثل پتکی بود که بر سرش کوبیده می شد… نگاهش را از ساختمان نیمه ی کاره ی پیش رویش گرفت و وارد حیاط کوچک مجتمع شد…
    پله های منتهی به ساختمان را پشت سر گذاشت و درِ دودیِ شیشه ای را به جلو هل داد… دماغش را بالا کشید و برای نگهبان سری تکان داد…
    با دیدن برگه ی A4 چسبیده به در فلزی آسانسور رویش با ماژیک سبز و خط خرچنگ قورباغه ای نوشته شده بود “خراب است” ، آه از نهادش بلند شد…
    با حرص لگدی به در فلزی اسانسور کوبید و در مقابل نگاه مواخذه گر نگهبان، چشمهایش را گرد کرد…
    خسته و کوفته پله ها را تا رسیده به طبقه ی چهارم پشت سر گذاشت و نفس نفس زنان پشت درب چوبی اپارتمان ایستاد…
    کلید انداخت و وارد خانه شد… کتانی هایش را با فشار به بغل پا در اورد و توی جاکفشی پرت کرد و متعجب از سکوتی که خانه را فرا گرفته بود صدا زد: مامان؟! خونه نیستی؟! سودی؟! سودی جون؟!
    جوابی دریافت نکرد… ابرویی بالا انداخت و راهروی یک متری را رد کرد…
    صدای ترق و تروق جابجایی ظروف از اشپزخانه می امد… کوله اش را روی مبلی پرت کرد… سارا به عقب چرخید و از پشت اپن کله کشید… با دیدنش اخمی کرد و مجددا مشغول زیر و رو کردن محتویات تابه شد…
    با ابروهای بالا رفته، طلبکار گفت: علیک سلام…
    سارا محلش نداد…
    باز با همان لحن حق به جانبش پرسید: مامان خونه نیست؟!
    سارا بی اینکه برگردد به سردی پاسخ داد: توی اتاقشونن…
    از پشت سر شکلکی برای سارا در آورد و به طرف اتاقش راه افتاد…
    با دیدن کیان که با سر و صورت خیس از دستشویی بیرون می امد، مکث کرد…

  • 3 نظر و 2 پاسخ به دانلود رمان جنحه |

    1. سمی می‌گه:

      سلام عزیزم این داستان مسخره نیست اتفاقا خیلییییییییییییییییییم قشنگه منتها مناسب سن شما نیست قصد جسارت ندارم خدایی نکرده شما چند ساله دیگه این رمان رو بخون حتما نظرت عوض میشه مرسیییییییییییییییییییییییییی عال بود یکی از بهتریناس

    2. مانا می‌گه:

      سلام من 12 سالمه میخوام بپرسم چرا این داستان اینقدر مسخرس

      • مهسا می‌گه:

        سلام خیلی ممنون بابت زحماتتون ولی خیلی کم رمان میزاریدقبلا هر روز یک رمان جدید میزاشتید لطفا بیشتر رمان بزارید

        • مدیریت می‌گه:

          شرمندتون هستم
          راستش وقتم بسیار محدوده و اگه بتونم حتما بیشتر رمان میزارم
          ---
          متاسفانه نویسنده برای اینجور وبلاگ ها بسیار کم هستن
          و اگه هستن پول زیادی برای کار روی سایت میخوان
          ---
          چشم ازین به بعد حتما بیشتر براتون رمان میزارم

        1

        » ارسال نظرات


        :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S