img { max-width : 97%; } دانلود رمان قربانی یک بازی احمقانه
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان قربانی یک بازی احمقانه

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن رمان :

     

    با صدای زنگ مبایل چشمهایش را باز کرد و در تاریکی کورمال کورمال به دنبالش گشت ، بالاخره بعد از چند ثانیه موفق به قطع کردن صدا شد. قبل از اینکه دوباره به خواب برود در رختخواب خود نشست و سپس از تخت پایین آمد از جلوی آینه رد شد و نگاهی به موهای مشکی رنگ مواجش که به شکل آشفته ای در هم پیچیده بود انداخت . می توانست صدای مادرش را از طبقه پایین بشنودکه در حال صدا زدن او بود . همیشه همین کار را میکرد تا اگر ستاره خواب مانده بود بیدار شود.
    وارد آشپزخانه شد و روبه مادرش سلام کرد . راحله ضمن دادن جواب سلام دخترش نگاهی به او کرد وگفت : سلام خانم خوش خواب ! عزیزم قبل از پایین اومدن یه برس به موهات می کشیدی ما سر صبحی قبض روح نشیم !
    ستاره نگاه ناباوری به مادرش انداخت و گفت : إ ... مامان ...
    راحله در حال خندیدن بود که سیروس وارد آشپزخانه شد و رو به همسرش گفت: چیکار به دختر گل بابا داری ؟ دخترم هر جوری که باشه خوشگله !
    راحله با خنده گفت : سوسکه از دیوار می رفت بالا ، ایندفعه جای مامانش باباش می گفت قربون دست و پای بلوریت ! ، دختر بابا الان 22 سالشه همسن وسال های ایشون الان یه زندگی رو اداره می کنن .
    وباخود فکر کرد ( او هر چه برای تربیت درست این دختر تلاش کند شوهرش با لوس کردن او آنها را به هدر می دهد .)

    ستاره مثل همیشه با وسواس و حوصله در حال حاضرشدن بود. آرایش مختصری کرد ، اهل آرایش غلیظ نبود همیشه فکر می کرد بعضی از بچه ها چطور صبح زود حوصله دارند اینطور به خود برسند . با اتو موهایش را صاف کرد و کج توی صورتش ریخت ، شلوار مشکی کتان به همراه مانتو آبی رنگی که با رنگ چشمهایش همخوانی داشت پوشید و بعد از سر کردن مقنعه اش نگاهی به سرتاپایش در آینه انداخت و به خودش چشمک زد. اندام خوبی داشت و در این مانتو بهتر هم شده بود.
    با صدای ممتد بوق ماشین بالاخره از آینه دل کند وبه طرف حیاط دوید وسوار ماشین شد .
    سیروس با اخم به او نگاه کرد وبه طعنه گفت : چرا زود اومدی بابا ؟ هنوز وقت داشتیم .
    ستاره کمی اخم کرد و گفت : من که گفتم خودم میرم شما اصرار کردید منو برسونید .
    - حالا من امروز گفتم قبل از این که برم فروشگاه تو رو هم برسونم ،گناه کردم که باید علف زیرپام سبز بشه ؟
    - خب داشتم آماده میشدم دیگه بابا ! دختر خوشتیپ داشتن این زحمتارو هم داره دیگه !
    - آقا ما دختر خوشتیپ نخوایم باید کیو ببینیم ؟
    پدرو دختر بعد از بحث بسیار به دانشگاه رسیدند و ستاره با خنده و شوخی از پدرش خداحافظی کرد .
    با عجله وارد محوطه دانشگاه شد و نگاهی به ساعتش انداخت ، ساعت زمان8:05 را نشان میداد و او تازه به یاد آوردکه امروز با استاد کرمی کلاس دارد که به حضور به موقع در کلاس خیلی حساس است .
    سرعت قدم هایش را بیشتر کرد و سرانجام روبروی در کلاس توقف کرد ، برای ورود به کلاس دست دست می کرد از ضایع شدن جلوی بچه های کلاس وحشت داشت بالاخره دل به دریا زد و با ضربه ای به در کلاس وارد شد . استاد کرمی که مرد نسبتاً جوانی بود وبا غرور خاص خود به ضایع کردن دانشجوها مخصوصا دخترها معروف بود با شنیدن صدای در دست از درس دادن کشیده بود و حالا به ستاره نگاه می کرد با تمسخر گفت : به به خانم درخشان ! بازم سرویس خراب شده بود ؟
    شلیک خنده بچه ها به هوا رفت .
    ستاره لبخند عصبی زد وگفت : نه استاد ... چیزه... یه مشکلی برام پیش اومده بود .
    وبعد از چند لحظه وقتی دید کرمی هنوز با پوزخند منتظربه او نگاه می کند و بعضی از بچه های کلاس پچ پچ می کنند با حرص گفت : ببخشید استاد بالاخره می تونم بشینم ؟
    کرمی با اشاره دست او را به نشستن دعوت کرد و خود به ادامه درسش مشغول شد .
    ستاره نگاهی به کلاس انداخت وبا چشم به دنبال نازنین و مریم گشت ، آنها راجایی میان کلاس پیدا کرد و با سر سلام کرد و روی صندلی خالی بغل دست نازنین نشست . نازنین در حین نوشتن مطالب تخته نگاهی به ستاره کرد و گفت: کدوم گوری بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟ آخه خنگ خدا ، مگه تو این کرمی رو نمیشناسی ؟
    - چه میدونم اصلاً نفهمیدم چرا اینقدر دیر شد یادم نبود امروز با این کرمی کلاس داریم .
    - نبودی ببینی عشقت وقتی دید نیومدی چه ریختی شد؟
    - عشقم دیگه کیه ؟
    - بابا همین شریفی دیگه ! همچین لب و لوچه اش آویزون بود انگار عمه اش خدابیامرز شده .

  • 1 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان قربانی یک بازی احمقانه

    1. مهسا می‌گه:

      خیلی ممنون کارتون عالیه رمان های پلیسی عاشقانه هم بزارید

      1

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S