img { max-width : 97%; } دانلود رمان آسمان آذر
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان آسمان آذر

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن رمان :

     

    مثل همیشه روزمرگی و تمام. آخرین بیمار مطب را ترک کرد.
    هوا تقریبا تاریک شده بود و غروب دلگیر پائیزی فضای اتاقم را پر کرده بود. سالاری به در زد و گفت :
    -خانوم بازم دیرتر میرید ؟ ( همانطور پشت به او درحالی که از پنجره خیابان را تماشا میکردم ، سرتکان دادم که یعنی " آره" )
    و چه عالی بود که کنجکاوی نمیکرد.چقدر خوب بود که دلیل این ماندن های گهگاه خارج از ساعت کاری را نمیپرسید...
    صدایش را ازبیرون شنیدم :
    -چراغ هم که خاموش ؟
    -...
    با اینکه جوابم سکوت بود، چراغ هارا مثل برنامه ی همیشگی خاموش کرد، در را بست و صدای قدم هایش در راهرو پیچید. سردم بود. شنل بافت را بیشتر دورم پیچیدم و منتظرشان شدم...
    پرده ی لوردراپه را به حالت کرکره ای درآوردم تا بهتر خیابان خاکستری را ببینم.
    بارانی که از صبح نم نم میبارید، در یک لحظه وحشی وتبدیل به سیل شد. مات زده به خیابان خیره شدم. سالاری را دیدم که کلاه سوئیشرتش را روی سرش انداخت و تقریبا قدم تند کرد تا خودش را به پرایدش برساند. شاید تنها کسی بود که کمی از او خوشم میامد.. مدتی که باهم بودیم هیچ حرفی نمیزدیم. هردو بیشتر میدیدیم و فکر میکردیم.
    استارت زد و مثل رانندگان حرفه ای با یک تیکاف ازپارک درآمد. نگاهی به ساعت مچی انداختم. هفت وپانزده دقیقه ... دیرکرده بودند.
    آرامش وسکوت و تاریکی مطب کم کم چشمانم را خمارکرد.
    دلم میخواست درهمین خلسه باقی بمانم. اما باید سرحال میشدم تا توانی برای این جراحی داشته باشم.
    گاهی خارج از تایم کاری ، در مطب میماندم وکارهای ممنوعه را درآن زمان انجام میدادم.
    از برگرداندن باکرگی کاذب به دختران بگیر تا سقط جنین.
    همین که چشمانم میرفت تا روی هم بیفتد صدای آیفون هوشیارم کرد. تصویر دوزن روی نمایشگر افتاده بود. در را زدم و خودم به اتاق جراحی رفتم.
    -کسی هست ؟؟ (از همانجا گفتم):
    -بیاین تو.
    به دنبال صدای من راهشان را پیدا کردند و حالا دو زن جوان را مقابل خودم دیدم.
    موهایم را باز و دوباره محکم بالای سرم جمع کردم و سه دور با کش بستم تا دست و پاگیر نباشد.
    چراغ جراحی بالای سرم را روشن کردم وبی حال اشاره زدم :
    -بخواب روتخت... ( نگاهی بهَم انداختند و آنی که رنگ و رویش بیشتر پریده بود ؛ کیف و وسایلش را به دست آن یکی داد و به سمت تخت رفت)
    همراهش با نگرانی گفت :
    -خطرناکه خانوم دکتر؟
    -...
    -درد چی ؟ داره؟ خواهرم خیلی میترسه ! میشه یه راهنمایی بکنین؟
    -...
    (پی آماده کردن وسایل بودم)
    -مریم که خیلی تعریفتون میکرد.
    -...
    دستکش به دست کردم و بی حوصله رو به دختر رنگ پریده ی روی تخت گفتم :
    -لباساتو در بیار ... (بلند شد و آهسته آهسته اطاعت کرد)

  • 3 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان آسمان آذر

    1. لیلا می‌گه:

      من معمولا نظرات رو میخونم بعد دانلود میکنم. تو این سایت نظرات زیادی برای کتابها دیده نمیشه. به همین دلیل خواستم بگم به کسایی که میخوان دانلود کنن که متن و داستان جالبیه. در پاسخ به کسی که میگه اون آقا چرا رمان میخونه؛ هم میگم که رمان رو بخون میفهمی. قشنگه و موضوع رو جالب ادامه داده. از نویسنده ممنونم.

      • سمی می‌گه:

        سلام تعریفشو زیاد شنیدم قطعا باید عالی باشه میگما من تا حالا ندیدم پسرا رمان بخونن چه با حال خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

        • سامان می‌گه:

          با سلام و خسته نباشید
          جدا رمان عالی و گیرای بود من عصر دانلود کردم ساعت 5 صبح تمموم شد

          1

          » ارسال نظرات


          :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S