img { max-width : 97%; } دانلود رمان کمپ تابستانی
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان کمپ تابستانی

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن رمان :

     

    با هر قدم کفش های کتونی ما روی زمین که تازه بارون باریده بود خیس و خیس تر می شد.
    اما احساس جالبی بود.
    بعد از ظهر زیبایی بود.
    از قدم زدن توی این روز بارونی به همراه دو تا از بهترین دوستام لذت می بردم.
    یه مرحله از زندگیم رو به پایان رسوندم.
    دیگه انگار بزرگ شده بودم.
    باید خودم رو برای رفتن به دانشگاه آماده می کردم.
    فکر می کنم اگه به امتحانات گند نزده باشیم.
    این آخرین باری باشه که مسیر مدرسه تا خونه رو به همراه لاریسا و سامر طی می کنیم.
    سامر:یادش بخیر چقدر از این مسیر مدرسه تا خونه هامون خاطره داشتیم.
    - بهتر که مدرسه هم تموم شد و دیگه مجبور نیستم قیافه ی نحس برایان رو ببینم!!
    لاریسا : هـــی آناریا نباید بذاری تابستونت واسه یه پسر خراب شه!
    - درسته حق با توئه لاریسا دلم یه تابستون متفاوت و به یاد موندنی می خواد!
    سامر با چشم های زیرکش بهم چند لحظه بهم خیره شد و گفت: درسته که با دوست پسرامون بهم زدیم ولی دلیل نمیشه مثل دختر بچه های عاشق کل تابستونو بشینیم یه گوشه خونه و غصه بخوریم.
    لاریسا لبخند ژکوندی زد و گفت: یکم تصمیم های بد راجب پسرا میگیریم و توی بازی دادن پسرا هیچ قانونی وجود نداره میدونین که؟
    دوباره وارد بحث شدم و گفتم:اوه بچه ها جدا؟ نکنه آخرین باری رو که تصمیم گرفتیم پسرا رو بازی بدیم فراموش کردین؟..بیخیال!!
    - اوه لاریسا نگاه...این فرشته نجاتمون همیشه دل رحمه...
    - نه اینطور نیست سامر ببین من فقط با در نظر گرفتن اشتباهات گذشته اینا رو گفتم ...آخه دفعه آخری که خواستیم یه پسر خوشتیپ رو بازی بدیم لاریسای مهربون و دوست داشتنی بدجوری عاشقش شد و سامر بدجور باهاش لاس می زد ، من و سامر واسه اون پسره دعوا میکردیم و نزدیک بود دوستی سه نفرمون کلا خراب شه!!
    سامر:هی آنا خیلی سخت میگیری دختر اون زمان ما 14 سالمون بود و خیلی بچه بودیم اما الان اینجوری نیست الان 17سالمونه و سوم دبیرستانیم یا بهتره بگم دبیرستان رو تموم کردیم، اون قضیه مال بچگیامونه ما خیلی وقته دیگه بزرگ شدیم...بیخیال دیگه پایه باش لزومی نداره واسه همه چی توی دنیا منطقی رفتار کنی!! بیا این یه تابستونو منظقُ زیر پامون بذاریم و هرکاری که دوست داریم بکنیم...

    با خودم فکر کردم و گفتم شاید سامر درست میگه یه این بار رو بیخیال منطق شیم بهتره.
    - خیلی خوب منم پایه ام، چطوره امروز بیاین خونه ما و واسه تابستون فوق العادمون برنامه ریزی کنیم!! که یه تابستون به یاد موندنی...
    قبل از اینکه حرفم تموم شه لاریسا پرید و بغلم کرد و گفت:وای من عاشق این اخلاقتم با همه چی پایه ای حتی اگه بهت بگن 4 صبح بیا بریم دزدی میای !!!
    - لاری دارم خفه میشم...
    سامر لاریسا رو ازم جدا کرد و گفت:خب پس من و لاری عصر ساعت 4 میایم خونتون که برنامه ریزی کنیم.
    - اوکی. من دیگه میرم.بای
    سر چهارراه از بچه ها جدا شدم و به طرف خونمون رفتم پدر رو دیدم که توی حیاط جلوی خونه به درخت ها آب می داد.
    به طرفش رفتم و بوسیدمش و گفتم: سلام بابا
    - سلام آنا آخرین امتحان چطور بود؟
    - خوب بود
    - خب عزیزم واسه تابستون چه برنامه ای داری؟
    - نمیدونم پدر فعلا خسته ــم عصر لاریسا و سامر قراره بیان خونمون تا واسه تابستون برنامه بریزیم.
    - خیلی خوب عزیزم برو استراحت کن مامان توی خونه با غذای مورد علاقت منتظرته
    همینطور که در خونه رو باز کردم آرون با جعبه پر از اسباب بازی باهام برخورد کرد...
    - اوه خدای من آرون...حواست کجاست؟
    - وای آنا واقعا متاسفم

     

  • 4 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان کمپ تابستانی

    1. محششششششره بخونید=

      • محششششششره بخونید=

        • محششششششره بخونید=

          • می‌گه:

            1

            » ارسال نظرات


            :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S