img { max-width : 97%; } دانلود رمان دوروی زندگی
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان دوروی زندگی

    دانلود رمان دوروی زندگی | book4.ir

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

     

    ساک به دست جلوی در پرورشگاه ایستاد . نفس عمیقی کشید! دوباره برگشته بود . در آهنی سبز رنگ ، یه زمانی ، یه زمانی که خیلی هم دور نبود ، آبی رنگ بود و حالا سبزش کرده بودن. درختهایی که پنج سال پیش اینقدر هم بلند نبودند سایبان قشنگی رو روی جاده ی باریکی که به ساختمان سی ساله ی پرورشگاه منتهی می شد ، انداخته بودن. نمی دونست برای چی اینجاست ! شاید تنها مسیری بود که تو زوایای ذهنش هنوز هم براش آشنا بود . هیچ کس تو محوطه نبود . بی صدا و با قدمهای آهسته خودش رو رسوند به در ساختمان . هیایهوی بچه ها از تو اتاقها و همینطور حیاط خلوت پرورشگاه کاملاً اونو برده بود به گذشته ی نه چندان دور خودش.
    با صدای زن جوانی به خودش اومد.
    -خانم ؟کاری داشتین ؟
    لبخند نصفه نیمه ای زد و گفت :
    -با خانم افراشته مدیر اینجا کار دارم .
    زن جوان لبخندی زد و گفت :
    -دو ماه بعد از استخدام من ، ایشون بازنشسته شدن . الان دو سالی می شه که دیگه اینجا نمی یان ! به جای ایشون خانم صولت مدیریت اینجا رو به عهده گرفتن . می خوایین ایشون رو ببینین؟
    -هیچ وقت در طول هجده سالی که اینجا بزرگ شد و قد کشید ، نتونست مهر صولت رو تو دلش جا بده . افراشته کجا و صولت کجا ! اما چاره ای نبود . شاید صولت آدرسی چیزی از افراشته داشته باشه !
    ناچاراً رو به دختر گفت :
    -ممنون می شم راهنمایی بفرمایین ایشون رو ببینم ....
    صولت نگاهی به سرتا پاش انداخت و با ههمون لبخند همیشگی که نمی دونست چرا همیشه حس می کرد پلاستیکیه ،گفت:
    -چقدر بزرگ و خانم شدی شکیبه جان ! راه گم کردی دختر ؟
    دستش رو جلو برد و دست صولت رو فشرد و گفت :
    -ممنونم ! ولی شما اصلاً تکون نخورین انگار زمان اثری رو شما نداشته .
    صولت لبخند گله گشادی زد و و اونو دعوت به نشستن کرد و به خانمی که همراه شکیبه اومده بود تو ،گفت :
    -به آقای توفیقی بگین دو تا چایی بیاره !
    زن جوان چشمی گفت و اونا رو تنها گذاشت !
    صولت رو کرد به شکیبه و گفت :
    -خــــب از خودت بگو .چیکارا می کنی ؟ بچه داری ؟ درست رو ادامه دادی؟
    شکیبه که خودش رو آماده ی این سوالاو جوابا کرده بود ، کوتاه گفت:
    -بچه ندارم. هنوز زوده خانم صولت . درسمم بله ادامه دادم. شیمی خوندم.
    صولت گفت :
    -آفرین ! جایی هم کار می کنی ؟
    شکیبه که خیلی به ادامه ی این بحث راضی نبود گفت :
    -نه هنوز . راستش من با خانم افراشته یه کار کوچیک داشتم . ظاهراً به سلامتی بازنشسته شدن . می خواستم اگه براتون امکان داره آدرس و شماره تلفنشون رو بهم بدین که برم دیدنشون.
    صولت کیفش رو از رو میز برداشت و یه کم توشو گشت و یه دفترچه ی جلد سبز در اورد و یه چیزایی از توش تو یه برگ کاغذ نوشت و برگه رو گرفت سمت شکیبه و گفت :
    -هم آدرس و هم شماره تلفنش رو برات نوشتم . متاسفانه سال پیش یه سکته رو رد کرده و همین موضوع باعث شده که دیگه نتونه حرف بزنه و رو ولیچره .
    شکیبه با ناباوری به صولت نگاه می کرد . چطور می تونست اینقدر راحت راجع به فاجعه ی به این بزرگی حرف بزنه ؟ مگه فلج شدن و از دست دادن قدرت تکلم یه آدم ، اینقدر راحت و بی ارزشه که صولت مثل یه اتفاق عادی در موردش حرف می زد ؟
    صولت که بهت شکیبه رو دید آروم گفت :
    -ببخش ناراحتت کردم فقط خواستم قبل از رفتن ، از وضعیتش بدونی که خیلی شوکه نشی!

  • 0 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان دوروی زندگی

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S