img { max-width : 97%; } دانلود رمان بی همسرای
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان بی همسرای

    دانلود رمان بی همسرای | book4.ir

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

     

    کنار خیابان ایستاده بود. درمانده و بی جای و مکان .همین جا گوشه ی خیابانی که روزی هزاران نفر آسوده از کنارش می گذرند یا منتظر تاکسی می ایستند، شاید هم عشق قدم زدن به سرشان بزند. شاید هم بی پولی که باید تا مقصدش را پیاده طی کند. آدم هایی مثل من و شما.
    چشم به راه تا بلکه ماشین بهتری کنارش پا روی ترمز بگذارد. ماشین قبلی مبلغ پیشنهادی اش کم بود. هر از گاهی نگاهی به جلو و عقب می انداخت. گاهی دست در جیب مانتوی زهوار در رفته اش فرو میکرد و قدمی به جلو میگذاشت، گاهی دستش را با بخار خارج شده از دهانش گرم میکرد و گاهی با هر دو دست سردش کودک را در آغوش سفت تر میگرفت. هر چند ثانیه یک بار بینی اش را بالا می کشید و دندانهای فک بالا و پایینش بدون لحظه ای توقف مرتبا به هم برخورد می کردند. با لب هایی لرزان بوسه های ریزی بر پیشانی و دستهای کوچک پسرک میزد. پسرکی که دیشب کنار در مسجد رهایش کرد و اما ....امان از مهر مادری ...
    تاریکی وحشتناک صبح سرد پاییزی و وحشت تنها بودن در خیابان هم افزودنی های دیگر منظره ی زندگی زن بود. نگاه تارش تا کورسوی چراغ ماشین ها بالا آمد. ماشین تقریبا گران قیمتی کنار پای زن ترمز کرد. زن نگاه هراسانش را تا نگاه چشم چران پسر جوان بالا آورد. پسر شیشه را پایین کشید و با لحن چندش آوری شروع به چک و چانه زدن کرد. می گفت بیست و پنج تومن...کم بود؟ زیاد هم بود...
    زیاد هم بود برای این چند روزی که در نهایت بی پولی بیتوته شده بود.
    تردید میان رفتن و نرفتن را به دلش راه نداد و دست به سمت دستگیر ماشین برد که صدای دلخراش کشیده شدن لاستیک ماشینی که جلو آنها متوقف میشد در میان رفت و آمد ماشین ها به گوش رسید. مرد قدبلند درشت هیکلی از ماشین بیرون آمد. قبل از آنکه حساب پسر جوان را برسد، پسرک دمش را روی کولش گذاشت و با سرعت زیادی در میان ماشین ها گم شد. ترسوی بزدل...او که حتی حاضر نبود پای غلطی که می خواست بکند بایستد. خاک بر سرت که اسمت را هم مرد گذاشته ای خیر سرت. زن دوباره قدم در امتداد خیابان گذاشت که صدای مرد جوان لرزه بر پیکر نحیفش انداخت. یکه خورد و سری به تعجب تکان داد و چرخی زد تا هیکل درشتش را بهتر ببیند
    - واسه چی اینجا واستاده بودی؟
    - شما گشت ارشادی؟
    - می خواستی با این یالغوز کجا بری؟
    حرف حسابش چه بود؟
    - به شما چه؟
    راهش را کشید که برود و باز هم...
    - چقد بت پیشنهاد داد؟
    - تهمت نزن آقا به شما ربطی نداره؟
    - اگه من مشتریت شم چی؟
    پس خودش هم اینکاره بود. چرخی زد و چشم های خالی از هرگونه حسش را به چشم های ستیزه جوی مرد انداخت
    - اون با اون ماشین و دک و پزش گفت بیست پنج تومن، اون وقت تو با این ابوطیاره لابد ده شاهی میذاری کف دستم.
    مرد دستی به چانه اش کشید
    - پس این کاره ای.چهار برابر بت میدم.
    - چی؟
    زن جوان بهت زده نگاهش کرد. باورش نمی شد. سن و سالی ندارد خب. احمق است. به قول مهین خانم جوان است و جاهل. آخ بیچاره مهین خانم. پیرزن بینوا. حالا حتما زیر یک خروار خاک خوابیده است.
    - صد تومن بت میدم...
    - صد تا هزار تومنی؟
    مرد سری به تایید تکان داد و سوار ماشین شد. زن کودکش را سفت تر در آغوش گرفت و با انگشت ضربه ای به شیشه ی ماشین زد و علامت داد تا شیشه را پایین بکشد.
    - اگه زدی زیر قولت؟
    - نمیزنم. اصلا همین الان یه چک بت میدم خوبه؟
    خوب؟؟؟عالی بود برای زنی که یک هفته آواره آن دخمه ی کثیف بود و خوراک کودکش جز آب و گاهی هم چند قند حل شده در آن که از چایدار خانه ی مسجد سر گذر کِش می رفت، نبود...
    اصلا صد تا هزاری در مخیله اش هم گنجانده نمی شد چه برسد به جیب پاره و پوره اش.
    تردید معنایی ندارد...
    اما تعجب چرا...
    حتما کاسه ای زیر نیم کاسه گیر افتاده و یا هم ریگی به کفش.....

  • 1 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان بی همسرای

    1. الی می‌گه:

      سلام رمان خوبی بود
      اما خیلی رو دور تند بود
      میشد قوی تر باشه خیلی خلاصه نوشته بود
      شخصیت مرجان که اصلا روش کار نشده بود
      خیلی نامفهوم بود شخصیت مرجان
      اصلا عشق و عاشقی فرشاد و پیمانم قابل درک نبود ییهویی اخر کتاب گفتن فلانی دوست دارن
      بازم ممنون از رمان خوبتون

      1

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S