img { max-width : 97%; } دانلود رمان دروغ حقیقت من است
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان دروغ حقیقت من است

    دانلود رمان دروغ من حقیقت است | book4.ir

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

     

    صدای زن میانسال داخل مغرش تکرار شد..
    رنگش دیگر با گچ های روی دیوار فرقی نداشت .. قطره های عرق روی تمام تنش نشست. باورش نمیشد ، در این مدت کم این همه اتفاق ؟!
    رنگ نگاه سمانه سرد شد.. بدون اینکه اشکی بریزد به لامپ روی سقف خیره شد .. خدایا صبر .. این دیگر چه امتحانی بود ؟
    به چشم های قهوه ای رنگش نگاه کرد.انگار چشم هایش قصد نداشتند از این حالت شوک زده بیرون بیایند.
    دستی به صورتش کشید.. در عوض اینکه بعد از شنیدن آن خبر صورتش خیس اشک باشد ، مثل یک تکه یخ سرد شده بود.. انگار بغضش قصد شکستن نداشت، دستی درون موهایش کشید و روی صندلی فلزی افتاد.سرش را میان دست هایش گرفت. شاید سمانه درست میگفت شاید این زندگی هرگز زندگی نمیشد!
    از خواب پرید.دست به صورت خیس عرقش کشید بازهم کابوس آن روز ... به سمانه نگاه کرد که غرق خواب ، پتو را دور خودش پیچیده بود .. تلفن همراهش را از روی میز پاتختی برداشت و نگاهی به صفحه اش انداخت . ساعت پنج صبح را نشان می داد از جا بلند شد بازهم یک روز مسخره کاری ... یک دست لباس از کمدش برداشت و سمت حمام رفت به یک دوش آب سرد احتیاج داشت.
    ******
    - کم آوردم.
    کف دسهاش روی چشمهایش فشار داد و نفس کشید. نشستن دست کسی روی شانه اش را احساس کرد.
    امیر : زندگی ادامه داره رفیق انقد به خوت سخت نگیر.
    از شنیدن صدای امیر که قصد داشت به صدایش لحنی فلسفی شاید هم خمار بدهد،پوزخندی روی لبش نشست. دستهایش را از صورتش جدا کرد.
    - غلط اضافه.
    امیر رو به روی او روی صندلی خودش نشست.لیوان چایش را روی میزش گذاشت.
    امیر : باز چته ؟
    به پول ها و فیش های بانکی روی میزش اشاره کرد.امیر اخم کرد و رو به جلو ضرب گرفت.
    امیر: دوباره چقد ؟
    نفسش را مثل فوت بیرون داد.این روزها آرامشی برایش باقی نمانده بود که بخواهد صرف کارش کند.
    - سه ملیون
    دست روی صورتش کشید .پلکهایش را محکم روی هم فشار داد.اعصابش داشت پودر میشد.
    امیر : باز به کی پول اضافه دادی ؟
    زانو هایش را لمس کرد و نفس کشید.
    - چه میدونم.اگه میدونستم که بهش زنگ میزدم پولو برداره بیاره.

  • 0 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان دروغ حقیقت من است

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S