img { max-width : 97%; } دانلود رمان بی تار و پود
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان بی تار و پود

    دانلود رمان بی تار و پود | book4.ir

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

     

    پناه:
    جمعه های دوست داشتنی من...جعمه های پر انرژی من...نگاهی به ساعت میاندازم، دوازده و بیست و پنج دقیقه را نشان میدهد . که ما روزهای تعطیل پدرخودمان را با خواب و تلافی دوریهای شبانه درمیاوریم. زیر کتری را کم میکنم و چای را دم. تلوزیون را روشن میکنم وصدای بلندش میپراندم..خنده ام را جمع میکنم و به سرعت صدایش را پایین میاورم . شبکه ها را جابجا میکنم...ورزش و سلامتی...سخنرانی...آرشیو کشتی های تیم ملی...مستند مورچه ها..تکرار به خانه برمیگردیم...هیچ وقت دلیل تنفرم از این برنامه را نفهمیدم..میگویم هیچ شبکه ای به پای برنامه های شبکه محبوب من نمیرسد میگویند نه ! همین هفت نارنجی که کاوه بدجور بدش میاید...مثل من که از سه و فوتبال و خبر ورزشی بیزارم...حسین کلهر طنز نویس با نمک من...با آن شکم برازنده و آستین های همیشه بالازده اش جدی جدی حرف میزند اما ملت شوخی شوخی میخندند...صدایش را زیاد میکنم و باز به آشپزخانه میروم...صدای شرشر آب و صابونی که همیشه خدا از کنار دوش بلندسر میخورد کف سنگ های سفید حمام...صبحانه را روی جزیره گرد وسط آشپزخانمان میچینم و به اتاق میروم...روتختی را مرتب و لباس های شلخته را با غر غر جمع میکنم و به سبد رخت های چرک میاندازم...شلوارکش را که دراورده همانجور روی زمین رها کرده و رفته...اگر دوباره جفت پایش را روی گردی های خالی بگذاردتنها کار دشوارش کشیدن کش شلوار به سمت بالاست...همچین مرد تنبلی داریم ما...دوشهای ساده اش به اندازه هزار ساعت حمام های من طول میدهد..خانه همیشه شلوغمان دهن کجی میکند و امروز صبح هم خوردن و خندیدن و زندگی کردن را به جمع آوری پذیرایی ترجیح میدهم...از کنار تلوزیون رد میشوم که بازاین کلهر شیطان میخندد و میخنداند...من هم مشتاق به صفحه تی وی خیره میشوم. از ترس خانمها میگوید...چه از سوسک...چه از دزد...چه از هواپیما...و من از هیچ کدام ترس ندارم...که من شیرزنی ام به قول سوگند...
    حوله فیلی را به کمرش بسته وبا آن دمپایی های راه راه لخ لخ کنان میدود.خنده ام میگیرد...زیاد..عمیق...و دوستر میدارمش...زیاااد...عمیق... داد میزند:
    - آخ آخ آخ...
    کنترل را از دستم میکشد و مضطرب به ساعت پایه بلند انتهای سالن نگاه میکند..ابرو در هم میکشم و دستم را روی سینه اش میگذارم و به زور هلش میدهم کنار...کاوه ای که در جدال تعویض شبکه است...از ته دل میخندد و با یک دست منِ پیله را عقب میزندوبا دست دیگر محکم و سخت دستگاه را چسبیده...
    - کاوه...دارم میبینم!
    کنارم میزندوچشم میدوزد به صفحه رنگی:
    - هیـــش..بذار ببینم چی میگه...
    پا میکوبم و بعد از مشت محکمی که حواله سینه اش میشود به آشپزخانه میروم...فنجان بزرگم را پر میکنم و بدون اینکه منتظرش بمانم شروع میکنم..صدای تی وی را بلندمیکند که حرصم دهد..دادمیزنم:
    - خودخواه...
    قاه قاه میخندد...که من مومن لبخندهای توام دیوانه...که گاهی از عشق زیاد تماما خودخواهی های دوست نداشتنی اش را به جان میخرم...فقط چون دوستش دارم! چون مردم را با تمام نقصهای کوچک و بزرگش دوست دارم...
    یک ربع بعد درست روبه رویم نشسته...بدون اینکه نگاهش کنم با حرص میگویم :
    - باید یه تلوزیون جدا بگیرم ..اینجوری نمیشه! باز میخندد و باز مرا دیوانه میکند...که من هنوز بعد از دوسال بنده ی عبد و عبید نگاه های شادش مانده ام...بی هوا کف دستش را به صورتم میکشد:
    - قرارمون چی بود؟ روزای تعطیل یک و ربع...دو و ده دقیقه شبکه خبر...یه ربع به شیشم دوباره سه...
    خنده ام را قورت میدهم که همیشه سر تماشای برنامه با هم دعوا داریم...که مگر یک خبر را چند بار از چند شبکه گوش میدهند؟ یک شب آنقدر دعوایمان بالا گرفت که تا صبح روی کاناپه خوابید ...در این حد احمقیم ما...البته که دیگر تکرار نشد و فقط محض خنده و خاطره تعریفی شد برای علیرضا و سوگند..زوج واحد روبه رویی که درست یک سال است باهم صمیمی و خانه یکی شده ایم...همان روزهای اول ازدواجمان با سوگند که کلیدش پشت در مانده بود آشنا شدم....دوسال وخورده ایست که ازدواج کرده اند ...سوگند زیاد حرف نمیزند به همین خاطر از رابطه اش با علی آنچنان اطلاعی ندارم...بسیار خوش پوش و زیباست..به خودش میرسدو آخرین بازی اش را در سریال شبکه یک تماشا کردیم...بازیگر حرفه ای نیست...علیرضا شغلش را دوست ندارد و همیشه سر این موضوع اختلاف دارند...تفاوت هایمان قابل قیاس نیست..من دختر بیست و سه ساله ای که با فوق لیسانس آی تی خانه داری را ترجیح داده ام...تا به حال دوازده بازی رایانه ای طراحی کرده ام که به دست هیچ کودکی نرسیده! اهل هیجانم و به گفته کاوه هنوزهم که هنوز است بچه ...اما من میگویم دل شادم وکودک درونم زنده..مسخره ام میکند و دیگر این شوخی های گاه و بیگاهش عادتم شده! روی کانتر را دستمال میکشم و ظرفها را درون سینک میگذارم...معمولا همه را باهم موقع نهار میشویم و باز موجب متلک و خنده کاوه میشوم!
    سرکی به اتاق میکشم روبه روی آینه ایستاده موهایش را شانه میزند...دوباره شبکه هفت..دوباره کاوه...نگاه گذرایی میاندازد و به آشپزخانه میرود:
    - باز زد اینجا...

  • 1 نظر و 1 پاسخ به دانلود رمان بی تار و پود

    1. گلی می‌گه:

      مرسی واقعا.

    1

    » ارسال نظرات


    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S