img { max-width : 97%; } دانلود رمان زندگی عسلی
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان زندگی عسلی

    دانلود رمان زندگی عسلی | book4.ir

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

     

    با صدای بلند آلارم گوشیم از خواب بلند شدم و هزارتا بدوبیراه به کسی که این گوشی رو گذاشته بالای سرم گفتم یه لحظه که فکر کردم دیدم خودم بودما!از خودم عذرخواهی کردم و رفتم از اتاقم بیرون.
    وای!نیگا کن! همه جا که تاریکه! دوباره عقبگرد کردم و نگاه به گوشیم انداختم و دیدم بعله! ساعت 3صبحه! من که میدونم همه این آتیشا از گور کی بلند میشه!
    با صدای بلندی گفتم:بردیا میکشمت! با جیغ فرا بنفش من سریع در اتاقم باز شد و مامانم پرید تو اتاق و چراغ رو روشن کرد.وویییی این مامان منه؟ یاجدسادات!
    چرا این شکلی شده؟به سرتا پاش نگاه کردم اوف موهاشو!شده عین خورشید خانم!
    مامانم داد زد: دختره ی روانی نصفه شبی داد میزنی بعد که میام تا ببینم چت شده که صدای نکرتو انداختی تو سرت منو عین اسکنر از پایین به بالا و از بالا به پایین نگاه میکنی؟ آخ آخ گاوم زایید! الان تا میخورم فحشم میده.
    سریع گفتم: مامانی ببخشید دیگه این بردیا ساعت گوشی منو تغییر داده.
    ـ بردیا؟ نه بچم وقتی اومد انقدر خسته بود که سریع رفت خوابید.ـ حالا بیخیال برو بخواب.
    مامانم اومد بالای سرم و انگشت اشاره اش جلوی صورتم به حالت تهدیدآمیزی تکون داد وگفت: یه بار دیگه فقط یه بار دیگه اون صدای نخراشیدت منو از خواب بیدار کنه حالتو بد جور میگیرم برنا فهمیدی؟ و با جدیت تمام زل زد توی صورتم آب دهنم رو صدا دار قورت دادم
    وگفتم: غلط کردم مامان.
    لبخندی زد ولی زود جمعش کرد و ازم دور شد مامان من خیلی خوشش میاد همه ازش حساب ببرن درحالی که داشت میگفت: دختره ی روانی خل وچل... درو بست ورفت. اوفیش از بیخ گوشم رد شدا. خب حالا نوبت تلافیه بردیا خان!
    رفتم سمت اتاق مامانم و چندتا چیز به درد خور برداشتم و در اتاقمو آروم باز کردم. اتاق من و بردیا و مامانم و یه اتاق اضافه که البته برای دوست خل وضع من ترمه بود توی طبقه دوم بودن. همه چی آروم بود یه لبخند شیطانی زدم و راه افتادم سمت اتاق بردیا درو میخواستم باز کنم که دیدم اه! قفله! ای خدا آخه چه قدر من... نه وایسا برنا عجله نکن مغضتو به کار بنداز بچه. از پله ها رفتم پایین البته اگر افتادن من از سه پله ی آخر که دستم موند زیرم رو فاکتور بگیریم سالم رسیدم پایین سریع یه نگاه به بالا انداختم هیشکی نیس آخ جون! رفتم سمت کمدی که نزدیک دربود و کلید زاپاس اتاق بریا رو برداشتم. بردیا بعد از اتفاقی که براش افتاد همیشه در اتاقشو قفل میکرد مگر اینکه یادش بره ،همش هم تقصیر این ترمه بیشعوره! یه شب که اومده بود خونه ی ما آشنایی زیادی با خونمون نداشت روانی میخواست بیاد تو اتاق من که منو بترسونه ولی اشتباهی رفت توی اتاق روبروییم یعنی اتاق بردیا برادر گل بنده!
    خودش میگفت یه بادکنک پر آب کرده بوده و میخواسته بالای سر من بترکونه وقتی داشت اینو میگفت از خنده صورتش کبود شد وگفت: وای برنا وقتی به تخت نگاه کردم دیدم یه نره غول روش خوابه اصلاً یه لحظه هم این امکان رو ندادم که بردیا باشه ،آقا منم رفتم بالای سرش و یه جیغی زدم که به بنفش گفته بود برو کنار من هستم! و بادکنک رو بالای سرش ترکوندم کل هیکلش با آب شد یکی و سریع برگشت که دیدم این که بردیاست! ...

  • 2 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان زندگی عسلی

    1. parisa alikhani می‌گه:

      hoselm sar raft bahash k

      • به تو چه می‌گه:

        IIIIIIIIIIIIIIIIIIهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههIIIIIIIII

        1

        » ارسال نظرات


        :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S