img { max-width : 97%; } دانلود رمان بازگشت خاطرات پوسیده
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان بازگشت خاطرات پوسیده

    دانلود رمان بازگشت خاطرات پوسیده

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

     

     

    نگاهی به ساعت مچی اش انداخت...8:45 دقیقه.
    آخرین خط از مقاله را ترجمه کرد.خودکارش را روی برگه ی ترجمه شده رها کرد و به صندلی اش تکیه داد.کششی به هردو دستش داد و دهان دره ای کرد،سپس پلک هایش را محکم بر روی هم فشرد.
    از پشت میز مطالعه اش برخاست و به طرف پنجره ی اتاقش رفت...پرده را کمی کنار زد و نگاهش را به آسمان آلوده ی شهر انداخت.به آسمانی که حالا کمی برایش ضرر داشت...
    دوباره نگاهی به ساعتش کرد...9:00.
    از اتاقش خارج شد و به طرف اتاق برادرش رفت.میدانست که برادرش هنوز خواب است،پس بدون آن که تقی به در بزند،در را باز کرد و چشمش به برگه های آچهاری افتاد که هنوز افقی روی دیوار چسبیده بودند.در اتاق را باز گذاشت و نگاهش را به برگه ها دوخت که فرمول های ریاضی و فیزیک و شیمی رویشان خودنمایی میکرد.لبخند کمرنگی بر لبانش نقش بست یاد خودش افتاد.
    همیشه در حفظ کردن فرمول ها مشکل داشت.نمیتوانست آن هارا به خوبی حفظ کند به همین دلیل مجبور می شد،تمام فرمول هارا روی برگه هایی بنویسد و به در و دیوار اتاقش بچسباند تا حتی قبل از خواب هم مجبور به خواندنشان شود.
    ناگهان سرش را به دو طرف تکان داد تا از گذشته دور شود. نباید زیاد در گذشته سفر می کرد.
    به طرف برادر نوزده ساله اش رفت که آرام و زیبا روی تخت خوابیده بود.بالای سر برادرش که روز به روز بیشتر به پدرش شباهت پیدا میکرد،نظاره گر ایستاد.خم شد و پیشانی برادرش را بوسید.ابروهای برادرش کمی به هم نزدیک شد...نیایش لبخند گرمی زد و دست راستش درون موهای محمد فرو برد:
    _محمد...محمد...آقای دکتر...نمیخوای بلندشی؟کدوم دکتری سر ظهر مطبشو باز میکنه؟
    محمد آرام آرام پلک هایش را ازهم باز کرد و باصدایی که به خاطر خواب دورگه شده بود گفت:
    _سلام ...صبح بخیر.
    _سلام داداش گلم! صبح تواَم بخیر.(محمد دهان دره ای کرد و گفت)
    _نیا من چیکار کنم تا تو منو صبح زود بیدار نکنی؟
    نیایش ابروهایش را بالا انداخت و کمی صدایش را بالاتر برد:
    _صبح زود؟؟؟؟ساعت نه و خورده ایِ...صبح زود؟(پتو را ازروی محمد کنار زد)بِپاش بِپاش که خیلی کار داریم.امشب طاها و بچه ها میان...
    محمد در حالیکه از روی تخت بلند میشد با غرولند گفت:
    _من چیکار کنم؟
    _خرید.
    محمد باصدای بلند و متعجبی گفت:
    _من؟؟؟
    نیایش دست راستش را به کمرش گرفت وبا انگشت اشاره دست چپش خودش را نشان داد:
    _نه پس من؟محمد به جای کل کل کردن بامن بلند شو اول صبحونمونو بخوریم بعد برو خریدارو انجام بده.
    محمد آهی کشید:
    _جای من نیستی نیا،نیستی بفهمی چی کشیدم.

  • 0 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان بازگشت خاطرات پوسیده

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S