img { max-width : 97%; } دانلود رمان شعله های خاکستری
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان شعله های خاکستری

    دانلود رمان شعله های خاکستری

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

      

    نگاهش را از روی لبهای مرد روبرویش گرفت و به میز خیره شد . درونش غوغایی برپا بود .شنیدن حرفایی که هیچ انتظارش را نداشت .
    هرچند که شک کرده بود اما نمیخواست باور کند این حرفها را به زبان خواهد آورد .
    بدون آنکه پاسخی به آنهمه بی رحمی و پستی مرد دهد از جا برخاست . هنوز قدمی برنداشته بود که صدایش ناله ی قلبش را به آسمان
    برد .
    - مطمئن باشم که خودت درستش میکنی؟
    با تمام توانی که برایش مانده بود نالید :
    - مطمئن باش .
    - ممنونت میشم . باور کن اینکار به نفع هر دومونه شاید الان شوکه شدی اما بعدا به حرف من میرسی . اونوقت بخاطر اینکار ازم تشکر میکنی .خواهش میکنم درکم کن .
    بدون آنکه نگاهش کند به روبرو خیره شد و لب باز کرد .
    - امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشی و به خواسته ات برسی . خداحافظ .
    مرد از جا برخاست و با شتاب خود را به دختری که غم ، شانه هایش را آویزان کرده بود رساند و گفت :
    - کجا صبر کن خودم میرسونمت .
    نگاه پر از دردش را به مرد انداخت و با ناله گفت :
    - روت میشه منو تا خونه برسونی ؟!
    - بهار ؟! من .....من که دلیلمو ..........
    دستش را برای ساکت کردن مرد روبرو بالا برد و گفت :
    - هیس ..... هیچی نگو ....... هر چی بگی ، بیشتر حالم ازت بهم میخوره .
    بدون درنگ از کافه بیرون زد . صورتش را به گرمای تیرماه سپرد . گرمایی که نمیتوانست سرمای درون رگهایش را به گرما مهمان کند .
    پاهایش توان رفتن نداشت . زانوانش میل شدیدی به بوسیدن زمین داشت . اما او دختری نبود که در حضور دیگران بشکند .
    زندگی به او آموخته بود باید به خودش متکی باشد . خودش به خودش رحم داشته باشد . امروز به چشم خود مرگ تمام رؤیاهای
    دخترانه اش را دید .
    فقط زمان میخواست برای مراسم سوگواری ، سوگواری برای عشقی پنج ساله . عشقی که با تار و پودش آمیخته شده بود .
    کنار خیابان ایستاد . برای اولین تاکسی دست بلند کرد و با گفتن دربست سوار شد .
    سر چون کوه سنگینش را ، به شیشه تکیه داد . لحظه به لحظه دور شدن عشقش را با خود مرور کرد .

  • 0 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان شعله های خاکستری

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S