img { max-width : 97%; } دانلود رمان سایه ی هیچکس
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان سایه ی هیچکس

    دانلود رمان سایه ی هیچکس

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

      

    ***
    از سه پله انتهای راهرو بالا رفت و بعد از نگاه کوتاهی که به اطرافش انداخت به طرف در ورودی دوید. همینکه در را باز کرد چشم هایش روی چهره ی جذاب زنی بلند قامت و سبزه رو خیره ماند. قبل از هر چیز و برای لحظه ای کوتاه به این فکر کرد که باید سلام کند یا نامش را بپرسد... به این فکر کرد که قبل از آن هرگز چشم هایی با این شفافیت و درخشندگی ندیده است...


    -سلام عزیزم، تو باید نهال باشی


    نگاهش روی لب هایی که از دو طرف کشیده شده بودند ثابت ماند و با شگفتی سلام کرد.


    -تعارف نمیکنی بیام تو؟!


    کسی که توانسته بود تا پشت در آپارتمان بالا بیاید احتمالاً خیلی نمی توانست غریبه باشد...با اینحال نهال با تردید سوال کرد:


    -من شما رو میشناسم؟!


    لبخندی که روی لبهای آن زن میدرخشید ناخودآگاه یک حس خوشایند برایش به ارمغان آورده بود. حسی که او را از نگرانی دور میکرد.


    -نه عزیزم. فکر نمیکنم چیزی یادت بیاد.


    پس احتمالاً، در گذشته ی دور او را دیده بود. زنی را که چشم هایش برق میزد و تیرگی پر رنگ موهایش از زیر شال نازک سیاهی که روی سرش انداخته بود خودنمایی میکرد. صدای مادرش از چند گام دورتر بلند شد و فقط چند ثانیه طول کشید تا یک گام به عقب بردارد و شاهد یک تقابل حیرت انگیز باشد... شاهد نگاه های مبهوت مادرش وقتی نام سایه را زمزمه کرد و کنار در باز آپارتمان با دهانی نیمه باز خشک شد. از روی غریزه یک گام دیگر از در فاصله گرفت اما همچنان ایستاد و حیرت آنها را از ملاقات با یکدیگر تماشا کرد. آرامش زنی را که حتی وقتی ابروانش را با تحیّر بالا می انداخت همچنان یک لبخند کمرنگ روی لب هایش داشت. زنی که خیلی سریعتر از مادر او، افسار این سردرگمی را کشید و به کسی که روبرویش ایستاده بود سلام کرد.

    با شنیدن این سلام آهنگین، نگاه کنجکاو نهال دوباره روی صورت مادرش نشست. منتظر شنیدن یک سلام متقابل و یک احوالپرسی کوتاه بود اما مادرش چند گام کوتاه بطرف سایه برداشت و خیلی زود در میان آغوش او جای گرفت...

    ***

  • 0 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان سایه ی هیچکس

      1

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S