img { max-width : 97%; } دانلود رمان ندیدنت سخته
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان ندیدنت سخته

    دانلود رمان ندیدنت سخته

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

      

    صدای فریادش کل خونه رو پر کرده بود:
    _اون دخترمه!دخترم کجاست؟من باید ببینمش!بایددد...
    _اون دختر تو نیست!18ساله که دختر تو نیست...دختر مامانه!نه دختر تو...
    صدای پوزخندش بدجور روی مخم تاتی تاتی میکرد...چه راحت میگفت دخترم!
    دستامو مشت کرده بودم که فقط آروم باشم...به عزیزترینم قول داده بودم که عصبی نشم و سکوت کنم...اما مگه میشد؟مگه این بغض لعنتی میذاشت که آروم باشم؟
    _دختر من نیست؟!!هه جالبه؟میبینی خانوم میگه بچه من نیست؟تو اصلا چیکارشی هان؟تو رو سننه؟طرف حسابم تو نیستی پس دخالت...
    دایی نذاشت حرفشو کامل بگه که با عصبانیت گفت:
    _من همه کارشم!داییشم...پدرشم...اینا رو میفهمی؟تو این 18 سال کجا بودی که الان داری سنگ دخترتو به سینه ات میزنی هان؟تو این همه سال کجا بودی که الان برگشتی و داری داد و فریاد میکنی که دخترم کجاس؟بفهم مهران...اون حاضر نیست تو رو ببینه...حاضر نیست صداتو بشنوه...حاضر نیست بهت بگه بابا...مادر شما یه چیزی بگو...
    _از بس تو گوشش خوندین که حاضر نیست منو ببینه و بهم بگه بابا...هر کی ندونه من میدونم که تو چه موزی هستی آرش خان سالاری!تو و اون م....
    با کوبیده شدن عصای مادر جون هردوشون ساکت شدن...
    _بس کنید با هر دوتونم؟امشبو به اندازه کافی به اون بچه زهر کردین!دیگه کافیه..
    _من زهر کردم یا شما ها که نذاشتین دخترمو ببینم؟
    _بس کن مهران خان؟زخم زبوناتو زدی دیگه کافیته...چطور بعد از این همه سال اومدی دیدنش؟دم رفتن حتی حاضر نشدی واسه آخرین بار ببینیش حالا اومدی جشن تولدش؟مسخره اس واقعا.
    وقتی فهمید که اومدی بهم ریخت گریه کرد بی قراری کرد که فقط من بهش بگم دروغه!تا بیشتر از این زجر نکشیده برو!
    صدای دست زدنش اومد:
    _آفرین!تراژدی قشنگی بود لذت بردم.برین خودتونو مسخره کنین صداش کنین تا بیاد...
    صدای مادر جون این بار اوج گرفت:
    _صداش بزنم که بیشتر خورد بشه بچم؟کور خوندی مهران.نمیذارم حتی رنگشو ببینی...دخترمو که جوون مرگ کردی دم نزدم!بعد از چهلمش رفتی زن گرفتی باز دم نزدم...جگرگوشمو زجر دادی بازم دم نزدم اما الان ساکت نمیمونم...از خونه من برو بیرون..
    _تا نبینمش از اینجا بیرون نمیرم...ماهک بابا کجایی؟
    همین یه جمله کافی بود تا بغضم بشکنه...بغضی که از اول صب تو گلوم بود و نفس کشیدن رو برام سخت کرده بود...چه راحت صدام میزد و میگفت دخترم...انگار یادش رفت بود چه بلایی به سرم اومده بود...انگار بی مهری ها و بی محلی هاشو فراموش کرده بود...هه!دیگه بس بود...باید میرفتم و حرفامو میزدم...اما قول داده بودم به مادر جون؟باید میرفتم هر چند سخت بود دیدن کسی که جای مادرمو گرفته بود...
    _ماهک رو صدا بزن تا ببینمش آرش!این حقمه لعنتی میفهمی؟
    دایی خواست جوابشو بده که نذاشتم :
    _همچین حقی ندارین.
    نگاه های همشون روی من بود...کف دستام خیس بود...از استرس زیادی اینطوری شده بودم...عادتمو میدونستم...عصبی که میشدم دستام عرق میکرد...قلبم با شدت تمام میکوبید حس میکردم الان از قفسه سینه ام بیرون میزنه...چقد اوضاع بد بود...سکوت بدی بینمون به وجود اومده بود!یه سکوت آزار دهنده...
    _ماهک؟بابا؟...منم پدرت...منو نمیشناسی؟
    به چهره اش نگاه کردم...گرد و غبار پیری روی صورتش نشسته بود اما هنوز جذاب بود...چشمای ابی رنگش برق میزد...موهای جو گندمیش روی پیشونیش ریخته شده بود...نگاهمو ازش گرفتم و به اون زن دوختم...به نامادریم که حتی اسمشو هم به یاد نداشتم...زیبا بود اما نه به اندازه مامان...پوزخندش رو دیدم...با نفرت نگاهمو ازش گرفتم و گفتم:
    _سالهاست که دیگه کسی رو نمیشناسم به جز مادر جون و دایی ام...
    جا خوردنشو دیدم...بهت زده به من نگاه میکرد و نگاه من به عصای قهوه ای مادر جون بود...
    صدام میلرزید اما باید میگفتم:
    _همون روز که مامان مرد همه رو از یاد بردم...همه برام غریبه هستن...
    صدای پر از بهتشو شنیدم :
    _ماهک!من...
    چشمامو بستم صدای مامان تو گوشم پیچید:
    _ماهک اون پدرته حتی اگه من نبودم بهش بی احترامی نکن...بهم قول بده ماهک ...
    کجایی مامان!کجایی که دخترتو ببینی؟تنها چیزی که تونستم به زبون بیارم این بود:
    _مامان...
    و بعد از اون سکوت و سیاهی بود که همه جا رو پر کرد...

  • 1 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان ندیدنت سخته

    1. نفیسه می‌گه:

      خوب بود ... ممنون

      1

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S