img { max-width : 97%; } دانلود رمان خلاء
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان خلاء

    دانلود رمان خلاء

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

      

    از روی صندلی سیاهم بلند می شم. پاکت سیگارم رو از روی میز برمی دارم و کلافه به سمت پنجره های بلندی که از سقف تا کف زمین کشیده شدن می رم. به آسمان تیره ی تهران خیره می شم. یعنی کار چه کسی می تونه باشه؟ آرام سیگار رو کنج لبم می ذارم و روشنش می کنم. پک محکمی بهش می زنم. انگار با پک های محکمی که به سیگارم می زنم می خوام دردم بهبود پیدا کنه؛ اما افسوس دردی که در دلم دارم با این چیزهای سطحی آرام نمی گیره، چشم هام رو می بندم و در افکارم غرق می شم.

    ***
    چشم های بی قرارم رو به ساعت مچیم می دوزم. خدایا کی می رسم؟ به پیرمرد شیک پوشی که صندلی کناریم نشسته و آرام به خواب فرو رفته نگاه می کنم. با دیدنش یاد پدرم افتادم. امیدوارم که چیزی نشده باشه . می خواستم هر چه سریع تر کارهام رو تمام کنم و برگردم تا بازم محیط خانوادمون مثل ده سال پیش گرم و صمیمی بشه. ای کاش زودتر می اومدم، ای کاش! یه بار دیگه و هزاران بار دیگه ای کاش! بازم به ساعتم چشم می دوزم. پس کی می رسیم؟ صدای سرمهماندار رشته ی افکارم رو پاره کرد.
    " مسافرین محترم پرواز سیصد و چهل و سه ی منچستر، تهران. ساعت محلی به وقت تهران نه و بیست دقیقه و تا چند لحظه ی دیگر ... "
    مابقی حرفش رو نمی شنیدم. گوشیم رو از جیب چپم درآوردم و روشنش کردم. بالاخره بعد از چند دقیقه هواپیما به زمین نشست. وسط انبوهی از جمعیت به زور تونستم ببینمش. دست هایش را چند بار تکون داد. با قدم های بلندم خودم را بهش رسوندم. حالا در چند قدمیش بودم. بدون حرف دست هاش را باز کرد. به آغوشش رفتم و محکم به خودم فشردمش. چند بار بوش رو استشمام کردم. انگار با این کارم قلبم آرام می گرفت؛ اما ...

    ***
    ریموت سورنتو رو زدم. می خواستم سوار شم که زنگ گوشیم به صدا در اومد. با دیدن اسمش لبخندی زدم و تصمیم گرفتم اذیتش کنم. سوار ماشین شدم و استارت رو زدم. بازم زنگ زد، اتصال رو زدم و رو اکسپیر گذاشتم.
    ـ جانم؟
    ـ بزغاله کجایی تو؟ از صبح چند بار تماس گرفتم، چرا جواب نمی دادی؟ چی شد؟ قبولش کرد؟ راضی بود ازشون؟
    ـ بابا یه نفس تازه کن، بیست سوالیه؟ جدیدا چقدرم پررو شدی تو؟
    ـ اذیت نکن، الان کجایی؟
    ـ از دانشگاه اومدم بیرون.
    ـ نمی خوای بگی قبول کردن یا نه؟
    ـ نه متاسفانه.
    ـ آخه چرا؟
    ـ من از کجا بدونم؟! حتماً راضی نبودن دیگه!
    ـ باشه اشکال نداره، شب می یام ببینم کجای کار اشتباه بوده.
    احساس کردم بد جوری خورد تو پرش.
    ـ شوخی کردم بابا، قبول کردن.
    ـ جان من؟ ای خدا، خیلی خوشحالم، آخرش پلان رو قبول کردند، باورم نمی شه، باید جشن بگیریم.
    ـ آره بابا، اتفاقا خیلی هم ازش راضی بود، دو تایی؟
    ـ نه بابا، دو تایی که مزه نمی ده.
    ـ باشه؛ پس به آنسیل هم بگو بیاد.
    ـ مهمون شما هستیم دیگه؟
    ـ زیاد زر نزن پسر، آره.
    ـ باشه؛ پس ما نه آماده ایم، کجا بریم؟
    ـ خبرش رو بهت می دم، فعلا یه کم کارهام مونده، بای.
    تماس رو قطع کردم و دوباره شماره گرفتم.
    ـ سلام توری جون، چطوری؟ ما رو نمی بینی خوشحالی؟
    ـ سلام، قربون اون قد و بالات برم، خوبی مادر؟ چه عجب یه زنگی زدی؟
    ـ ممنونم عزیزم، ببخشید، به خدا خیلی کار داشتم.
    ـ اشکال نداره، همین که به یادمونی خودش خیلیه.
    ـ مامانم اون جاست؟ بی زحمت گوشی رو بهش می دید؟
    ـ چند لحظه گوشی دستت پسرم.
    ـ جانم قربونت برم؟
    ـ سلام شهربانو خانوم، خوب هستی؟
    ـ قربون صدات برم، خوبیم، تو چطوری؟
    بعد از صحبت با مادرم که انگار تموم دنیا رو بهم دادن گوشی رو قطع کردم و از ته دلم آرزو کردم که ای کاش کنارشون بودم. این قدر دلم براشون تنگ شده بود که با اون همه غروری که داشتم بازم بعضی از شب ها وقتی یاد پدر و مادرم می افتادم گریم می گرفت. خدا رو شکر از طریق اینترنت می تونستم چهرشون رو ببینم. با کلی افکار و برنامه هایی که تو سرم رژه می رفتن به خونم رسیدم. در رو باز کردم و کفش هام رو در آوردم. اوف، چقدر این جا کثیف شده؛ باید به یکی از مراکز زنگ بزنم و درخواست یه کارگر بدم. این قدر درگیر کارهای مدرکم بودم که این مدت متوجه ی خونه نشدم که چقدر ریخت و پاش کردم. یه سالن پذیرایی بزرگ که ترکیب رنگش کرم قهوه ایی بودن با یه دست مبل ال قهوه ایی و یه ال سی دی سیاه. به دلیل این که کف سالن پارکت بود؛ فقط یه فرش کوچیک کرم رنگ انداخته بودم. انتهاش آشپزخونه ی جمع و جوری بود و دست چپش هم یه راهرو که دو تا اتاق خواب داشت. یکیش رو برای اتاق مطالعه و کارم اختصاص داده بودم. به سمت اتاق خوابم رفتم و با پاهام در رو که نیمه باز بود باز کردم. با خستگی خودم رو پرت کردم روی تخت و دست هام رو از هم باز کردم. همیشه عادت داشتم بالا تنم برهنه باشه؛ وگرنه خوابم نمی برد. به همین خاطر دستم رو به طرف دومین دکمه ی پیراهنم بردم و یکی یکی بازشون کردم.

  • 2 نظر و 2 پاسخ به دانلود رمان خلاء

    1. سمی می‌گه:

      سلامه دوبارهرو چشامممممم نظر که وظیفمهقشنگ بود من که خوشم اومد اونایی که رمانی مرموز و معمایی رو دوست دارن توصیه میشه که بخونن دست نویسنده هم درد نکنه به امید کارای بهتر و قشنگتر از ایشون

      • مدیریت می‌گه:

        ممنون بابت نظرتون
        امیدوارم بقیه هم درباره رمان هایی که میخونن نظر بدن
        موفق باشی دوست گلم

      • سمی می‌گه:

        سلام ممنون از شما بابت کتابای قشنگتون ای کاش اونایی که میان کتاب میگیرن نظرم بدن تا انتخاب راحت تر شه من هنوز نخوندم ولی پیشاپیش بابت زحمتی که کشیدی مرسيیییییی مرسیییییی بسیار

        • مدیریت می‌گه:

          خواهش میکنم
          بله یکم نظرات سایت کمه
          امیدوارم خودتون پس از خودندن نظرتون رو بگید درباره رمان ها تا بقیه هم یاد بگیرن از شما
          تشکر

        1

        » ارسال نظرات


        :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S