img { max-width : 97%; } دانلود رمان اجازه نمیدم
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان اجازه نمیدم

    دانلود رمان اجازه نمیدم

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

      

    بازم یه روز دیگه و زندگی نکبت بار دیگه. خدایا کی قراره من از این فلاکت نجات پیدا کنم؟ خدایا عاقبت امروزم رو بخیر بگذرون. کششی به بدنم دادم و بلند شدم و رخت خوابم رو جمع کردم و گوشه ی اتاق گذاشتم. امروز باید این کتاب رو به کتابخونه تحویل بدم پس زودتر حاضر شم برم کتابخونه تا یه کتاب جدیدم بگیرم. توی آینه نگاهی به خودم کردم. هیچ عیبی توی صورتم نبود. چشمم به عکس مامان که کنار آینه بود افتاد. آهی کشیدم و گفتم: مامان جونم کجا رفتی؟ ما رو تنها گذاشتی و رفتی اون بالا بالاها... جات خوبه مگه نه؟ میشه منم بیاری پیش خودت؟ اشکام گوله گوله سرازیر شد. وقتی کوچیک بودم و گریه می کردم مامان بهم میگفت گریه نکن آسمونی. من دوس ندارم آسمونت ابری باشه... به خاطر رنگ چشمام که مثل خودش آبی بود بهم میگفت آسمونی. هرچی بیشتر توی صورت مامانم دقت میکنم متوجه چهره ی زیبا و معصومش میشم. بهروز همیشه بهم میگه بیتا تو رو که مبینم یاد مامان میفتم. خوش به حالت تو هیچ چیزت به بابا نرفته اما من چشمام شبیه بابا شده. هروقت توی آینه به خودم نگاه میکنم یاد اون نامرد میفتم... از بابا متنفرم. روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که هیچ سنخیتی با بابا ندارم. نه اخلاق نه قیافه نه هیچ چیزم شبیه بابا نشده. مانتو وشلوارمو از روی چوب لباسی برداشتم و پوشیدم. مقنعه امو سرم کردم و کتونیامو پوشیدم و رفتم بیرون. هرچی زودتر از این خونه برم بیرون بهتره. در رو قفل کردم و از پله ها پایین رفتم که دیدم شمسی خانوم و بتول خانوم دارن لب حوض لباس می شورن. کار هرروزشون بود. خدا رو شکر بابا و بیژن هنوز خواب بودن. حقم دارن بخوابن وقتی تا نصف شب پای بساط کثافت کاری می شینن و اون زهرماری ها رو میکشن بایدم تا لنگ ظهر بخوابن. از توی یخچال عمومی کنار حیاط یه لقمه نون و پنیر برداشتم و خواستم از کنارشون رد بشم که صدای بتول خانوم میخکوبم کرد: اوقور بخیر بیتاخانوم... قبلا یه سلامی چیزی بلد بودی. نکنه زبونتو موش خورده؟

    چشمامو بستم و با حرص گفتم: سلام بتول خانوم صبح بخیر. اجازه میدین برم؟ کار دارم...

  • 1 نظر و 1 پاسخ به دانلود رمان اجازه نمیدم

    1. سمی می‌گه:

      سلام به نظر من که خوب بود میگن هر کی نظر نده مدیر سر پل صراط یقشو میگیره

    1

    » ارسال نظرات


    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S