img { max-width : 97%; } دانلود رمان اسیر درون
نام کاربری :
رمز عبور :
ثبت نام عضو جدید
فراموشي رمز عبور
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
کد امنیتی : *
خوش آمدید شما در رمان | دانلود انواع رمان های عاشقانه و کل کلی و طنز و ترسناک و غمگین و... با فرمت های pdf و java ( jar ,apk ,آیفون,جار,ای پی کی,اندروید,پی دی اف هستید
  • دانلود رمان اسیر درون

    دانلود رمان اسیر درون

     قالب کتاب : PDF (مخصوص کامپیوتر) – JAR (جاوا) و ePUB (کتاب اندروید و آیفون) – APK (اندروید)

     قسمتی از متن این رمان :

      

    امروز از آن جمعه های لعنتی ست ، همان ها که انگار با زمان هم سر جنگ دارند ، الحق که مقاومتشان ستودنیست ، چرا که برای تمام نشدن ،حتی با عقربه های ساعت هم دست به یقه شده اند و در این بین ، انسان هیچ چاره ای جز سرگرم کردن خودش ندارد ....
    نیم ساعتی هست که روی کاناپه تپل و پفکی خودم ، دراز کشیده ام ، چشمهایم روی قاب عکس مامان و بابا میخ شده است ، پوزخندی روی لبم نقش بست ..... چرا در این عکس دو نفره هم اثری از من نیست ؟
    یعنی چه کسی این عکس بسیار خندان را ، آنهم بدون حضور من ! از آنها گرفته است ؟
    بابا دستش را دور شانه مادرم حلقه کرده و او هم سرش به سمت شانه های پدرجان متمایل است ، در پشت چهره شادشان انگار هیچ غمی وجود ندارد ،گویی در این دنیای دو نفره ، فقط من ! یک موجود اضافی و بی مصرفم که اگر هم نباشم ،خللی در چرخه زندگیشان وارد نمیشود .....
    آهی از سر سوز ،کشیدم ، دوباره سردردم شروع شده بود ، با دست شقیقه هایم را ماساژ دادم اما فایده ای نداشت ، طبق عادت همیشگی ،گوشت بین انگشت شصت و اشاره ام را گاز گرفتم تاکمی آرام بگیرم ....صدای آلارم گوشی ، توجه ام را به خود جلب کرد ، دکمه "snooze " را زدم و با خود فکر کردم اگر یاد اوری نمی شد ، باز هم به خاطر می آوردم که امروز مهمان دارم ؟
    البته نوشین که غریبه محسوب نمی شد ، هفته ای هفت روز را در خانه خاموش من ، پلاس بود ، امروز هم به رسم تمام روزهای کسالت اورم ، از او خواسته بودم کنارم باشد و طبق معمول همیشه با کمال میل قبول کرده بود .
    سلانه سلانه ، به سمت آشپزخانه رفتم ، دست به سیاه و سفید نزده بودم ،چای ساز را روشن کردم که ناگهان صدای زنگ ایفون میخکوبم کرد !
    نوشین ورپریده همیشه مانند جن سر می رسید ،عیبی ندارد...چه بهتر ! به بهانه سر دردم حسابی از خودش کار می کشیدم ، با این فکر خبیثانه ، لبخندی شیطنت امیز روی لبهایم نقش بست ....
    نگاهی به آینه قدی ام انداختم ، چهره سرد و بی آرایشم فقط دو دندان نیش کم داشت تا شبیه خون اشام ها به نظر برسم ! گرچه نوشین معتقد بود که خیلی به " الینا گیلبرت" شبیه هستم ، همان دختری که در سریال خاطرات یک خون اشام *، دو برادر برسرش به جان هم افتاده بودند ، البته بی راه هم نمیگفت ، ظرافت صورتم ، چشمهای مشکی و موهای صافی که داشتم ، مرا بسیار به او شبیه کرده بود ...
    موهایم را با کش بسته بودم و پیراهن سفید بلندی تنم بود که اتفاقا اصلا به اندام ظریف و " الینا " گونه ام نمی آمد و بیشتر مناسب خانمهای باردار بود !
    با بی تفاوتی ، شانه ای بالا انداختم و خودم را به درب رساندم ،از دریچه چشمی به بیرون نگاه کردم اما ندیدمش ، پدر سوخته عادتش بود ، یا انگشتش را روی دریچه میگذاشت که دیده نشود و یا کنار می ایستاد تا مرا سکته دهد ! بارها گفته بودم که من در این خانه تنها هستم ولی ، آدم نمی شد .
    پوفی کردم و درب را به سرعت گشودم اما با دیدن فردین ، به یکباره خشکم زد !

     

  • 1 نظر و 0 پاسخ به دانلود رمان اسیر درون

    1. رومیثا می‌گه:

      سلام.لطفا رمان بهشت زیر پای همه ی مادران است و تلنگر رو هم بذارین

      1

      » ارسال نظرات


      :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S